


نام: | |
ايميل: | |
گوشه ي حياط خلوتمان قدم مي زنم
آوازي سر مي دهم
به آسمان بغض کرده نگاه مي کنم
در انتظار اويم
زمين در انتظار اشک.
اشک ها مي بارند،
عاشق بارانم،
اوست که با من عشق بازي مي کند.
به صدايش گوش کن،
چه خوش مي نوازد
ببين، از سمفوني بتهوون با شکوه تر است.
مي گويم: سمفوني باران
مي گويد: عشق بازي آسمان
باز مي گويم: سمفوني باران
مي گويد: قدم زدن زير باران
بيا زير باران قدم بزنيم
حرف هاي نگفته به هم بزنيم
محو او بودم...
به خود آمدم،
صدايي نيست......رد پايي نيست......
آنچه هست باران است.
(نخستين تجربه ي شعريم بود اگر مشکلي داره برايم نظر بگذاريد)
تقديم به تو...