




.jpg)










نام: | |
ایمیل: | |
چند شب پیش به در خواست یکی از دوستانم تارم را بر داشتم و مشغول نواختن شدم، سپس مشغول گوش دادن به صدای استاد بنان شدیم، حس جدیدی بود.
احساس عاشقانه ای داشتم و برای لحظاتی در سکوتم محو صدای استاد با اشعار زیبای شهریار شدم. وقتی به خود آمدم سازم را چون معشوقه ای در بغلم دیدم.
آن هم احساسی چون من داشت. در بغل فشردمش و در حین گوش دادن به کاست، به دوستم گفتم: به ظاهرش نگاه نکن که تکه ای چوب ، پوست و پرده می بینی ، این یه تکه چوب نیست. من با آن زندگی می کنم ،با هم حرف می زنیم و وقتی مدتی سیم هایش را عوض نمی کنم یا به سر و وضعش نمی رسم ؛گلگی می کند و صدایش را در خود پنهان می کند و فقط فریاد می زند...
بشنو این نی چون شکایت می کند***از جدایی ها حکایت می کند
ولی هم آغوش هم که می شویم و به سرو وضعش می رسم و سیم هایش را مرتب عوض می کنم پاداشم را می دهد و دوستیش را نشانم می دهد.
وقتی یک روز طرفش نمی روم(ساز نمی زنم) سازم چیزی به من نمی گوید، وقتی حواسم نیست و از کنارش می گذرم و پایم به آن برخورد می کند. بر می گردم که ببینم چه بود ، آنگاه متوجه می شوم که سازم بود. به خود می آیم که یک روزه از جایش تکان نخورده. اشک جلوی چشمانم را می گیرد و خودم را سرزنش می کنم سپس بلندش می کنم و در بغل می گیرمش و ازش معذرت خواهی می کنم و ساعت ها باهاش صحبت می کنم.
او قطعا مرا می بخشد.
این است احساس من با بهترین دوستم.