نغمه هنر
 RSS 
خانه
ايميل
شناسنامه
مديريت وبلاگ
کل بازديد : 11730
بازديد امروز : 57
بازديد ديروز : 68
  • + محسن نامجو (روزگار عجيبي است)

  • نويسنده : منصور براتي و احسان باقرپور:: 4/1/1387:: 1:37 صبح
    محسن نامجويک؛ يکي از روزهاي ميانه اسفند ماه است. محسن نامجو در کافي شاپ خانه هنرمندان نشسته است. آرام و معذب. مي داند اغلب جواناني که در ميز هاي اطراف مشغول نوشيدن و خوردن هستند او را مي شناسند. اين يعني شهرت. دوستي از روي صندلي کنار او بلند مي شود تا کاري انجام دهد. جوان هجده، نوزده ساله يي يک مرتبه روي صندلي خالي مي نشيند. از شدت هيجان بدنش مي لرزد. خيلي شديد علاقه خود را ابراز مي کند. جوان يک طرفدار حرفه يي است، محبت و ارادت خود را بروز مي دهد و زود مي رود. زمان مي گذرد. دو، سه دقيقه. چند جوان از کنار نامجو مي گذرند. اهل موسيقي هستند و از روزهاي پيش از شهرت، نامجو را مي شناسند. نگاهي خشمگين مي کنند و بدون
    mohsen namjooسلام و عليک با غيظ از کنار نامجو مي گذرند.
    دو؛ در جلسه نقد و بررسي موسيقي زيرزميني ايران با نگاه ويژه به محسن نامجو، بهرنگ تنکابني به عنوان منتقد موسيقي و سردبير مجله فرهنگ و آهنگ حضور دارد و در سخنانش پيداست که موسيقي نامجو را دوست ندارد. سوسن شريعتي جامعه شناس و تحصيلکرده فرانسه در همان جلسه سخنان خود را با اين جمله آغاز مي کند؛ «من چيزي از موسيقي نمي دانم...» درباره دنياي موسيقي نامجو و ارتباط آن با حس و حال يا به بيان دقيق تر بي هويتي دانشجويان ايران صحبت مي کند. هنگام پرسش و پاسخ دختر دانشجويي ميکروفن را مي گيرد و با خشم و ناراحتي فرياد مي زند که واي بر نسل دانشجويي که قهرمانش محسن نامجو است. رضا براهني پايان با شکوهي رقم مي زند و با بيان شيواي خودش از حرکت نامجو تقدير مي کند.
    سه؛ «مي خواستم موسيقي ايراني ارائه کنم که احمد شاملو هم آن را گوش کند...» اين جمله يي است که محسن نامجو در يک گفت وگوي صميمانه مي گويد و البته اين جمله نشانه يي براي يک مفهوم کلي است. نامجو، شاملو را دوست داشته و دارد. ظاهراً آن بحث معروف شاملو درباره موسيقي ايران برايش ناخوشايند بوده. مجله هايي که اين بحث در آنها ثبت شده را هنوز دارد. اين به نوعي رويکرد نامجو را نشان مي دهد. از خود موسيقي نامجو پيداست که مي خواهد لحن همه فهمي به موسيقي سنتي بدهد يا حتي موسيقي سنتي را از اتهام خمودگي و کهنگي مبرا کند و به آن جلايي مخاطب پسند بدهد. محسن نامجو راضي، مخاطب اش راضي. ما چه مي گوييم؟، نامجو
    چهار؛ وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامي با حوزه هنري ( وابسته به سازمان تبليغات اسلامي) درگير مي شود. دعوا هم بعد از انتشار آلبوم ترنج شروع مي شود؛ مناقشه يي طولاني و بامزه. اين طرف ميان مردم ماجرا چيز ديگري بود. موافقان و مخالفان موسيقي نامجو بر سر موسيقي او بحث مي کردند.
    پنج؛ يکي از روزهاي سرد زمستان است. به ملاقات محسن نامجو مي روم، يک شماره از ماهنامه مقام روي ميزي نظرم را جلب مي کند. عکس روي جلد مقام تصوير محسن نامجو است در حال گيتار زدن. مجله پخش نمي شود و اين شماره اشانتيون به دست محسن نامجو مي رسد. محسن نامجو مرا هدايت مي کند به اتاق کوچکي که کرسي در آن به راه است. وويس ريکوردر سفيد رنگم را روي لحاف کرسي تيره رنگي که کرسي را پوشانده، مي گذارم. مصاحبه را آغاز مي کنيم.
    شش؛ ميانه اسفند ماه است.در تاکسي کنار مرد جوان سفيد پوشي نشسته ام که ريش و موي بسيار بلندي دارد و يک گوشي گران قيمت در دست. حرف هاي دوست بزرگواري يادم مي آيد که بعد از خواندن مطلب مفصلي که چند ماه پيش در مورد نامجو نوشته بودم و دو به شک بودم براي چاپش که مي گفت؛ چرا نامجو؟ راجع به او همه دارند مي نويسند. تو برو دنبال موضوع ديگري... من هم از خير چاپ آن مقاله گذشتم. اين عبارات از ذهنم مي گذرد؛ طرفدار وفادار، موزيسين خشمگين، منتقد موسيقي، استاد جامعه شناس، شاملو، لطفي، درگيري ارشاد و حوزه هنري، کرسي، کامپيوتر، موسيقي مقامي خراسان، گيتار و ... يک مرتبه موبايل گران قيمت مرد سفيدپوش زنگ مي خورد. صداي زنگ، بخشي از آواز ي در آلبوم نواي محمد رضا شجريان است. روزگار عجيبي است



  • ليست کل يادداشت هاي اين وبلاگ