


نام: | |
ايميل: | |
يک؛ يکي از روزهاي ميانه اسفند ماه است. محسن نامجو در کافي شاپ خانه هنرمندان نشسته است. آرام و معذب. مي داند اغلب جواناني که در ميز هاي اطراف مشغول نوشيدن و خوردن هستند او را مي شناسند. اين يعني شهرت. دوستي از روي صندلي کنار او بلند مي شود تا کاري انجام دهد. جوان هجده، نوزده ساله يي يک مرتبه روي صندلي خالي مي نشيند. از شدت هيجان بدنش مي لرزد. خيلي شديد علاقه خود را ابراز مي کند. جوان يک طرفدار حرفه يي است، محبت و ارادت خود را بروز مي دهد و زود مي رود. زمان مي گذرد. دو، سه دقيقه. چند جوان از کنار نامجو مي گذرند. اهل موسيقي هستند و از روزهاي پيش از شهرت، نامجو را مي شناسند. نگاهي خشمگين مي کنند و بدون
سلام و عليک با غيظ از کنار نامجو مي گذرند. 