نغمه هنر
 RSS 
خانه
ايميل
شناسنامه
مديريت وبلاگ
کل بازديد : 11730
بازديد امروز : 57
بازديد ديروز : 68
  • + همدم

  • نويسنده : منصور براتي و احسان باقرپور:: 12/12/1386:: 9:48 عصر

    احسان باقرپورريزيچند شب پيش به در خواست يکي از دوستانم تارم را بر داشتم و مشغول نواختن شدم، ‌سپس مشغول گوش دادن به صداي استاد بنان شديم، حس جديدي بود.


    احساس عاشقانه اي داشتم و براي لحظاتي در سکوتم محو صداي استاد با اشعار زيباي شهريار شدم. وقتي به خود آمدم سازم را چون معشوقه اي در بغلم ديدم.


    آن هم احساسي چون من داشت. در بغل فشردمش و در حين گوش دادن به کاست، به دوستم گفتم: به ظاهرش نگاه نکن که تکه اي چوب ، پوست و پرده مي بيني ، اين يه تکه چوب نيست. من با آن زندگي مي کنم ،با هم حرف مي زنيم و وقتي مدتي سيم هايش را عوض نمي کنم يا به سر و وضعش نمي رسم ؛گلگي مي کند و صدايش را در خود پنهان مي کند و فقط فرياد مي زند...


    بشنو اين ني چون شکايت مي کند***از جدايي ها حکايت مي کند


    ولي هم آغوش هم که مي شويم و به سرو وضعش مي رسم و سيم هايش را مرتب عوض مي کنم پاداشم را مي دهد و دوستيش را نشانم مي دهد.


    وقتي يک روز طرفش نمي روم(ساز نمي زنم) سازم چيزي به من نمي گويد، وقتي حواسم نيست و از کنارش مي گذرم و پايم به آن برخورد مي کند. بر مي گردم که ببينم چه بود ، آنگاه متوجه مي شوم که سازم بود. به خود مي آيم که يک روزه از جايش تکان نخورده. اشک جلوي چشمانم را مي گيرد و خودم را سرزنش مي کنم سپس بلندش مي کنم و در بغل مي گيرمش و ازش معذرت خواهي مي کنم و ساعت ها باهاش صحبت مي کنم.


    او قطعا مرا مي بخشد.


    اين است احساس من با بهترين دوستم.




  • ليست کل يادداشت هاي اين وبلاگ